درخت پرتقال شيرين من


سقوط

و چون دلشیفته بعد از مدت ها نوشته ای از معشوق والامقامش بر صفحات وب دید، ناخودآگاه صفحه مونیتورش را غرق بوسه کرد و سطر به سطر، چون عصا سپیدان که دست بر خطوط بریل کشند،‌ بر آن دست کشید و لمس کرد حرارت وجود یاری را که از ابتدا دوستش داشته ولی تنها مدتی است که عرصه ابراز آن را به سلطانبانویش یافته است. این ها همه (نوشته ها) هرچه هست از دوستی رسیده که ما رنجش وی را حتی برای اِ لیتل سِکِند نتوانیم دیدن. ما غلط کنیم کاری کنیم که خانومی ما را رنجش آید. همه هرچه هست تنها ارادت ما به آستان حضرتی است که از سر بی سوادی یا ندانی یا بچه دهاتی بودن تنها نمی دانیم که چگونه ابرازش کنیم تا بداند بانوی ارجمند ما که در اندرون ما با وی چه بلوایی است که تحملش در توان کالبد خسته ما نیست....

...

اما اگه بخوایم مثه آدمای حسابی فکر کنیم، اگر بگم که هیچ وقت نه به دید دوست دختر نگات کردم، نه تو رو پارتنر خود پنداشتم و نه تصوراتی درباره ازدواج با تو دختر زیبای رویاهام داشتم، دروغ گفتم و این برای تو دختر بیست و چند ساله که از خیلی چیزای این دنیا خبرداری پوشیده نیست. زیبا! همه آنچه که بوده و هست تنها بیان احساسات پسر جوان عذبی نیست که احساسات عاشقانه ای یهو براش پیش بیاد و بی تامل ابرازشون کنه. همیشه نگاهم به تو به چشم "دوست مرده"‌ بوده. (آنچنان که آلبر کامو در سقوط می گه: "بهترین دوست، دوست مرده است") دوست مرده ای که باهاش راحت تر از هرکسی هستی. هرچی بهش اعتراض کنی و اعصابش رو خرد کنی هیچی بهت نمی گه. نهایتش ممکنه بیاد تو خوابت و یه کم گلایه کنه که اونم مهم نیست. میدونی که همیشه و همه جا هست (روحش هست) تا به موقع هر دلتنگی و هر انقباض احساسی که اشک را به چشم های تو می آره بتونی با او حرف بزنی و از این قدرت زبان، حرف، کلمه، نهایت استفاده رو ببری تا آرام بشی و آرام کنی و دربیای از تشویشی که دنیای تکنولوژیک مزخرف کنونی تو رو بدان دچار کرده. تو را دوست مرده خود پنداشته ام و دوست دارم که مرا دوست مرده خود بپنداری همچنان که می دانم می پنداری. حتی شاید تو دوست مرده تری برای من باشی. می دونم قدمی فراتر برداشته ام و قدمی فراتر برداشته ای. ("آنکه به من اعتماد می کند از آنکه مرا دوست می دارد قدمی فراتر گذاشته.") مگر این که برخی رازهای مگویمان را به هم آشکار کرده ایم نه به سبب این حس اعتماد بوده، که اصلا علاقه ای ندارم فلسفی بحث کنم که این حس از کجا اومده، و مگر نه این بوده که گاه دلتنگی ای را، که از سر خجالت یا شرم یا ترس حقارت یا بیم از چشم افتادن یا هزار دلیل مزخرف دیگر، بی درنظر داشتن چیزی و واهمه رنجش و سوء تفاهمی با هم درمیان نهاده ایم...

...

زیاده کلام، بذار یه رازی رو بهت بگم. همه پسرا هم، همون قدر که همه دخترا از بی شوهری ترس دارن (با شدت های متفاوت)،‌از این که دختری که توی رویاهاشونه گیرشون نیاد تا باهاش ازدواج کنن می ترسن. حتی گاهی ممکنه ترس یه پسر 26ساله بیشتر از ترس یه دختر 26ساله باشه. اگه یه زمانی یه جایی یه پسری گفته که اینجوری نیست بدون که داره مثه س... داره دروغ میگه. اما از همه اینا که بگذریم، من، دوست مرده شما، نگران شما و دلتنگ شما هستم. نوشته هایم تنها واگویه هایی هستند. حرف هایی از جنس آن چیزهایی که آدم ها شب های جمعه بر مزار دوستان مرده می گویند و... سبک می شوند...



صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك



نویسندگان
زه زه


آرشیو من
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
لینک های روزانه
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0  





Powered by WebGozar